تبليغاتX
-:-*-:- دلم تنگه برای گریه کردن -:-*-:-

-:-*-:- دلم تنگه برای گریه کردن -:-*-:-



عشق یعنی اول و آخر خدا

زماني که گلدان شکست............
پدر گفت:حيف بود
مادر گفت:عمرش کوتاه بود
برادر گفت:زيبا بود
خواهرم گفت:مال من بود
ولي زماني که قلب من شکست هيچ کس حتي آخ هم نگفت



شب است و بازهم دلگيرم اي عشق
                   به درد و زخم و غم زنجيرم اي عشق 
بيا همسايه ي نزديک من باش    
                  که اين جا بي تو من مي ميرم اي عشق



عشق یعنی یک سبد یاس سپید
عشق یعنی دل سپردن بر امید
عشق یعنی غایت دلدادگی
عشق یعنی در نهایت سادگی
عشق یعنی یک بغل دلواپسی
عشق یعنی وا شدن در بی کسی
عشق یعنی سر سپردن تا فنا
عشق یعنی اول و آخر خدا

+قلم زده شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 11:58 به خط :... |


قصه ستاره

 

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها

ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به

خودش جلب مي كنه.


بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا

مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.


اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از

اون ستاره نيست.

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا

هري ميريزه تو دلت.


بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و


دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون

ستاره ديگه نگاه نكني.


بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و

ميبيني اثري از اون ستاره نيست.


اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ

يه ستاره زيباي ديگه.


همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي

كه توي آسمون وجود داره.


اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

 

+قلم زده شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 10:36 به خط :... |


باور کن مرا...

نگاهي كرد و با لبخند تلخي

جدا شد از منو در را به هم بست

شبي طوفاني و درد آفرين بود

شبي سيراب از رگبار پاييز

چراغ نقره فام ماه خاموش و

او مي رفت و ميگفت اين سخن را

مرا ديگر نخوا هي ديد برگرد

********************

 

گلبهار

بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم
شايد شاخه ای دردلم سبز شود
آنوقت می توانی درپاييز
آن را بشکنی
وهيمه ی اجاقت کنی
برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند

 

 

اين روزها آرزوهايم هم
مينی مآل شده است
به خيال چشم تو هم دلخوشم

 

 

گفتم بهاراست
گفت ازتکرار خوشم نمي ايد
گفتم بهاراست ولی .
گفت ازتکرار خوشم نمي ايد
اونظربه واژه داشت و من به طبيعت
راستی ازکجا می دانست من وسواس دارم

 

 

*****************

باور كن ، صدامو باور كن
صدايي كه تلخ و خسته س
باور كن ، قلبمو باور كن
قلبي كه كوهه ، اما شكسته س

باور كن ، دستامو باور كن
كه ساقه نوازشه
باور كن ، چشم منو باور كن
كه يك قصيده خواهشه

وسوسه عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فرياد كردنه
اسم كسي با صدامه

اسم تو هر اسمي كه هست
مثل غزل چه عاشقانه س
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه س

باور كن اسممو باور كن
من فصل بارون و برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم ، درخت خشكي
تو دست تگرگم

باور كن هميشه باور كن
كه من به عشق صادقم
باور كن حرف منو باور كن

كه من هميشه عاشقم


 

 

+قلم زده شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 11:14 به خط :... |


چند تکه آرزو

 بي گمان روزي تو را درخود هويدا مي كنم
عقده هاي مانده را از خويشتن وا ميکنم
درد دل ها ميکنم ازمدت هجران تو
بعد هر حرفي " دريغا ... اي دريغا" ميکنم
مي نشينم روبه رويت خيره و مبهوت تو
از نگاهت عشق را با خويش معنا ميکنم
با زباني ساده مي پرسم دليل رفتنت،
درسکوت ساکتت آن را هويدا ميکنم
لحظه هاي بي تو بودن مرگ بود ُ و مرگ بود
روزهاي عمر خود را در تو پيدا ميکنم
گرچه مي دانم که باطل باشد اما در خيال
ماندنت را لحظه لحظه من تمنا ميکنم
خوب ميدانم که بايد رخت از اينجا برکنم
گرچه درپيش تو من امروز و فردا ميکنم
گريه ام مي گيرد و و پنهان زرويت ميکنم
تو زمن مي پرسي ومن ازتو حاشا ميکنم
مي روم درباغ وبا ياد تو تنها مي شوم
مي نشينم گوشه اي " گل" را تماشا مي کنم

 

چند تکه آرزو

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را
 وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشم هایش ترشویم

وقت پاییز از هجوم دست باد
 کاش مثل پونه ها پرپر شویم

کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست
 قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
 چشم های خفته را رنگی زنیم


کاش بین ساکنان شهر عشق
 رد پای خویش را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش
 یک گره ازکاره دل ها وا کنیم

کاش رسم دوستی را ساده تر
 مهربان تر آسمانی تر کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم

کاش اشکی قلب مان را بشکند
 با نگاه خسته ای ویران کنیم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
 ما به جای ابرها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم
 از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف های قلب مان را بشنود

 

+قلم زده شده در چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 12:5 به خط :... |


زندگی سه چیز است ...

 

"تقصير سرنوشت "

به با تو بودن عادت كرده ام

گاه و بي گاه

               به خوبي هايت

                                     به مهرباني هايت

خو گرفته ام

                اما تو از رفتن و جدايي مي گويي

                و من پر از هراس و دلهره .......

مي خواهي بروي ؟

بايد جلوي ساعت زمان را بگيرم

اما نه نمي توانم ، دستم به ساعت زمان نمي رسد ......

به ماه گفتم :

              تومي خواهي از پيشم بروي

ماه زير گوشم آهسته نجوا كرد :

                                       لحظه ي ديدار نزديك است

دوباره گفتم :

               پس غم دوري اش را چه كنم ؟

ماه گفت : با غمش بساز ..........

                                        همه اش تقصير سرنوشت است .

 

 

 

زندگي سه چيز است :

           ۱- اشكي كه خشك مي شود ،

           ۲- لبخندي كه محو مي شود ،

           ۳- يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود !

 

+قلم زده شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 18:11 به خط :... |


ببین ...

 

ببين با همين چشمهايي كه مرا عاشق كردی آسمان آبي را...

ببين باران را كه با

چه شور و شوقي مي بارد

ببين موجهاي دريا را

كه چه آرام به كنار ساحل مي آيند

و

چه آرام نيز از ساحل دور مي شوند

ببين ستاره را

كه تا نداي غروب شنيده مي شود به آسمان مي آيد

تا خود را براي درخشيدن در شب آماده كند

ببين مهتاب را

كه چه آرام مي آيد ، چه ساده مي تابد ،

و

بي هياهو نيزمي رود

ببين پرنده را

كه چه پر غرور در آسمان آبي در حال پرواز است

ببين گل لاله را كه چقدر به سرخي خودش مي نازد

ببين آسمان را

كه هيچگاه يكرنگ نيست،

چون موقع غروب به رنگ سرخ در مي آيد،

موقع طلوع به رنگ آبي در مي آيد

و

شب هنگام نيز تيره و تار مي شود

حالا كه به همه چيز نگريستي نگاهي نيز به عاشقان بينداز…!

ببين عاشقان را كه هميشه نا آرامند ، هميشه گريانند ،

همه پريشانند

ببين چشمهاي عاشقان را كه هميشه گريان است

گاه اشك شوق و گاه اشك جدايي و دوري

ببين دل عاشقان را كه هميشه شكسته است

و

گاهي هم خسته…و بعضی مواقع هم پر از اميد

ببين گونه عاشقان را كه گاه خندان است و گاه پريشان

ببين راه عاشقان را كه گاه به بي راهه مي رسند

و

گاه به قلب معشوق ميرسند

حالا كه با آن چشمهاي زيبايت همه چيز را ديدي

و همه دنيا را شناختي

بيا و با من بكرنگ باش

بيا با صداقت هر چه تمام تر عاشق باش

بيا از ته دل با من باش و بيا تا آخر راه با من باش

چيزهايي را كه ديدي در هر كدام از آنها تفاوتي احساس ميشد

هر كدام زيبايي خودش را دارد و هر كدام وقت خودش را

اما عاشقي تو بايد وقت را نشناسد ، زيبايي را احساس نكند

تنها راز دل را بيابد… و درد دل را

خسته و دل شكسته نباش

با دلي پر از اميد با من باش

و

به راه عاشقي ادامه بده

بــــــــيا تا خورشيد در آسمان است

+قلم زده شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:4 به خط :... |


تنهایی دل

 

من پذیرفتم شکسـت خویش را
پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تو زودتر از من میـروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفـهــمی درد را

تلخی برخورد های سرد را....

 

درد را از هر طرف بنویسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشنی بد نکرده ام که تو آفتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج آلوده ای و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا...یادت باشد.

من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد . باور عشق برایش سخت است ای خدا باز به یاری نسیم سحر می شود ایا دل به نازک دل من بربندد ؟


گفته بودی...

گفته بودی:که چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی....مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود....ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد
...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم
...
چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرفترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذرد
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...

 

   

بیــا

بیــا تا از همــه دنیا رهـا شیـم              بیا مانند روح آدما شیم

         بیاتا از میون این همه درد                 یه درمونی واسه دیوونه ها شیم

         بیــا تا از میون این ضوابط                یه پارتی ای واسه رابطه ها شیم

 

*******************************

زمانی خنده هایت آشنا بود

برای زخمهای من دوا بود

میان این همه آیینه و سنگ

 شکستن ابتدای ماجرا بود

کسیکه دستهایش راتکان داد

 نگاهش ساده وبی ادعا بود

قدم میزد میان عطر گلها

 کسیکه سرنوشتش مثل ما بود

کسیکه ساده وهمرنگ دریاست

 به چشمان سیاهت مبتلا بود

******************************

"روزهاي باراني "

در يك روز باراني با تو آشنا شدم

رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چه قدر خوش بوديم ، خيس شديم !

و هنوز باران مي باريد كه از هم جدا شديم

تو به سويي رفتي و من به ديگر سو ، خيس شديم !

و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه كنم

زير باران كدام خاطره را نگه دارم و كدام را بشويم ؟

 

گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشمها نفهمند

روزی که گفتی منتظر باش و رفتی تنها شدم وگریستم ،

 اما هم اکنون تنها نیستم انتظار با من است

ولی هر دو با هم می گرییم

***************************

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش
داري


چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوارغرورش
همه وجودت له شده
....


چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي
....

چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......


چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي : گل من باغچه نو مبارک

 

+قلم زده شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت 12:53 به خط :... |


 

بنام آنکه عشق را آفرید

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم، اما به دستانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.

 

خیلی سخته
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبرشه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

* * * * * * * * * *

چرا؟

مگر نبايد مي گفتم
اگر خواستي بباري
تلنگري به اين پنجره بزن
مي خواهم تو بباري و من
خيسِ ملكوت شوم
اين روياي شاعرانه نيست
تو گريه مي كني و فرشته ها
ستاره جمع مي كنند ومي پاشند
به آسمان
تو رو مي كني به اين افتاده كه
بر خيز عاشق باش
حضرت عشق مرا شاعر مي نامد
چرا؟
مگر نبايد مي گفتم
هر وقت خواستي بيايي
بگو قلم بردارم
تا سوگندت
فراموش نشود...

 

قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق

و عشق ارمغان دلدادگيست

و اين سرنوشت سادگيست!

چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي

و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود

راهي آسمان پر ستارۀ اميد كني

و خود در تنهايي و سكوت

با چشمهايي خيس از غرور

پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني

و خموش و بي صدا

به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا

دل خوش كني

و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري

و باز هم تو بماني و

يك عمر صبوري........!

* * * * * * * * * *  

سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن !

 سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار .

آنگاه در خواهي يافت ...و آن دريافت از تجربه كردن تو نشاط خواهد گرفت .

 آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت،

اينكه هر چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است

* * * * * * * * * *  

شبی

شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت
میان گریه هایش گفت آری
به دل گفتم که یارم مهربان است
که اینگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهانی
رخش با من دلش با دیگران است
درخت غم در وجودم کرده ریشه
به درگاه خدا نالم همیشه
جوانان قدر یکدیگر بدانید
اجل سنگ است و آدم مثل شیشه

* * * * * * * * * * * 

خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته
آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته
از ماه مي پرسم عاشقي يه قفسه يا نفسه
انگار که اين چشماي خيس هر چي ديده ديگه بسه
وقتي که گريه مي کنم سرم رو شونه ي شبه
ستاره ها رو ميشمرم نگام توخونه ي شبه
مي خوام که باد از تو بگه که از همه دنيا سري
بياي و مثل آرزو بموني از پيشم نري
تو رو بهونه مي کنم ترانه هام جون بگيره
رگاي خشک زندگيم با عشق تو خون بگيره
خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته
آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته

 

کوچه میعاد

بي تو چون شب ها ديگر
امشب آرامي ندارم
در سكوت كوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم

آن زمان اين كوچه هر شب
كوچه ميعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فرداي ما بود

اين زمان افكنده برما
سايه، ديوار جدايي
اي خدا آخر كجا رفت
روزگار آشنايي

اي كوير سينه من
بوته هاي آتشت كو؟
در شب سرد جدايي
شعله هاي سركشت كو؟

 



فقط یک گام دیگر

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقۀ گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار

* * * * * * * * * *  

مي خواستم با نفس هاي تو براي شعرهايم ترانه بسازم
مي خواستم با نگاه تو به تماشاي دنيا بنشينم
مي خواستم دست هاي تو به من صداقت هديه كند
خيالي بود....خوابي بود...كه عصر يك روز باراني سراغ من آمده بود
از تو ياد گرفتم كه با (ن...ف...ر...ت)
نفرت را تجربه كنم
نفرت در آيينه چشمانت ديدم!!!
نفرت را در بغض صدا يت شنيدم!!!
تو زلالي چشمهايم را با ابرهاي نفرت پوشاندي!!!
تو آرامش دروازه هاي قلبم را با نفرت به ويرانه كشاندي
من و تو با نفرت يك ورق از دفتر زندگيمان را سياه كرديم

 

وقتي آدم تنها مي‌شه مثل باد مي‌مونه بي‌هدفه هي از اين سو به آن سو از اين خونه به آن خونه از اين كو به آن كو ، منم مثل بادم پر فريادم خنده‌هام گم شده گريه‌هام خشكيده

 

+قلم زده شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 15:13 به خط :... |


اشک من بدرقه راهت

 
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو،تاما،سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری،گویا نیست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن،اما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تورامیجویم
تازه می یابم و،بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک ،تورا میبندم
در دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد،به خدا دریا نیست
من نه آنم که بتوصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
 
**********************************  
 
رفتنت
 
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
 
 
 

+قلم زده شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 16:36 به خط :... |


محاکمه عشق

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........
از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........
 از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن.............
 از آسمون پرسیدن عشق چيست، گفت: باريدن..........
از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در آغاز تولد نمي گريست
 
*****************

لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،
اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
 
*****************

هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنیدن آن است
 
*****************

جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،
وعشق محكوم بود به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري ازعشق ،
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
 وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت:ديدي قلب ، همه ازعشق بيزارند،
ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز ازاو حمايت ميكني!؟
قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
 و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
 
 

+قلم زده شده در شنبه 5 فروردین1385ساعت 16:54 به خط :... |


گفتگوی عاشق و معشوق

 

گفتم که رفتن يه روز قاب دلم رو مي شکنه

گفتي که اين بخت تو بود ، تقدير تو شکستنه
هر وقت که بارون مي زنه تو رو کنارم مي بينم
حس مي کنم پيش مني ، هنوزم عاشق ترينم
گفتم به اون ، اون روز مياد ، غصه هامون تموم ميشه
گفتي اگه با هم باشيم لحظه هامون حروم ميشه
وقتي رفتي همه دنيا رو سرم ، انگاري خراب شد و دلم شکست
دل من زانوي غم بغل گرفت ، رفت و کز کرد گوشه اتاق نشست
از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد
هيچ کسي حتي يه دفعه هم غصه سازم نشد
رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون
دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

 

 

 

+قلم زده شده در پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 12:21 به خط :... |


*•. .•*.MY.*•.ID.•* *•. .•*
خاك خورده ها
تیر 1388
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384


همراهان كلبه تنهايي
*وقت اضافه*مهرداد*
*خانه فرهیختگان جوان ...*محمدرضا*
*بهترین موزیکها *فرخ*
*Malchik *حسام*
*بچه های خوزستان*علی*
*فرفره بی باد*امید*
*شمارش معکوس*سپهر*
*کد آهنگ وبلاگ*حسین*
*کتابهای رایگان*محمدمهدی*
*نیروانا/روح مطلق*فواد*
*عشق من*نگین و مهدی*
*دردهای گمشده*امیر*
*مرد شب*علی*
**یک دم از خیال...*عاطفه*
*بازیهای کامپیوتری و... *محمد*
*خیابان عشق*هیچ کس*
*عشق و جنون*سعید*
*س ک و ت *سارا و الهه*
*عاشقانه هایم برای ...*ایوب*
*شبهای پرستاره*فنچ کوچولو*
*بیاتا برایت بگویم*ستاره*
*جكهاي توپ*
*من و خودم و دلم* فياچهر*

ادامه همراهان كلبه تنهايي

*جنگجوی بی سپر*ابراهیم*
*کلبه کوچیک تنهایی*رسپینا*
*فوتو گالری رضا*
*هنوز دوست دارم*نیلوفرآبی*
*عشق صورتی*مونا و ستاره*
حرفهای دل*خانم گل و آقا گل*
*نم نم بارون*مینا*
*تنهاترین عاشق*مهدیه*
*گل گلدون من *آرش*
*باران دلتنگیها *پریسا*
*اگه بیکاری بیا برره*پژمان*
*شعرهای تاریخی*یه دوست*
*هرچی تو بخوای*فهیمه*
*قصه دل و دلتنگی من*فرزاد*
*I+U=WE *آروین و فلورا*
*PTC *محسن*
*دنیای بی غم*فرامرز بی غم*
*بیا برگرد به خونه*میثم*
*سلطان عشق مادر*پویاوایمان*
*متسافت *حمید*
*درد دل با کی ؟! *فریبا*
*همه چی - هرچی *آریو*
*ستاره *ستاره*
*غریبه تو غربت *دیاکو*
*عاشق آنست که...*علی اکبر*
*مریم های پرپر عاشق*مریم*
*دست نوشته هاي *الكس*
*هركس به رسم...*مائده*
*تنهایی من *سپیده*
*آسمونی تر ...*ناهید و محمد*
*لحظه های تنهایی *آرمان*
*دهکده عشق*ساعده*
*آسمان بارانی*لاله*
*تازه کار *امیر*
*باران عشق *محمد*
*عشق و صفا و ... * آریو *
*بهترینها *فاطمه و المیرا*
*شب بارانی دلپسند *محمود*
*داستانهای *ننه عشقول*
*تنهای خسته *تنهایی*
*مطالب متنوع *فرهاد ناجی*
*مشكي رنگ عشقه*محمد*
*شاعرانه ها *احمد داداشی*
*زندگانی و زنده مانی *نوید*
*عشق گمشده *آریا و یاسمن*
*از شير مرغ ... *سینا و بردیا*
*خلوتگه عشاق *فرهاد*
*یادداشت های من...*ایرج*

لوگوي من و همراهانم

Persian Boy In Baku

سينا

از ديار آفتابگردان و اما عشق ؛ تا بی نهايت

نواي دل


tkbleak.com

طراح قالب

چشم به راه

JavaScript Codes