-:-*-:- دلم تنگه برای گریه کردن -:-*-:- |
|
تا کی ؟؟؟ تا کی؟ تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟ تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟ تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد! تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام! یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا ..... تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟... تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است! تا کی باید در سرزمین عشاق سربه زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟ تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست! تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم؟ .... و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنار تو نباشم عزیزم! ؟ تا کی ؟ +قلم زده شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 17:27 به خط :... | لحظه دیدارت... ![]() ديرگاهي است که دل روز و شب مي ترسد، با خودش مي جنگد.
...و به تو مي نگرم که دلم مدتهاست که شده حيرانت.
باز دل مي ترسد، که مبادا روزي بروي از اينجا و بمانم تنها و بميرم رسوا!
باز من مي گريم که مبادا عشقم برود از يادت!!! بدهي بربادم و بميرم در غم .
باز در رويايت دل من مي ماند و به خود خندد که شده مجنونت!
تا کنون قلبم را اينچنين ديوانه.....من نديدم هرگز!
««««از نگاه پاکت دل من مي لرزد!باز هم مي ترسم!»»»»
نکند چشمانت روزگاري جز من به کسي عشق دهد!
اي اميد ماندن ، بي تو من خواهم ماند با دلي پر ماتم در پس تنهايي.
وقت آرامش شب از خيانت لبريز از همه بي زارم و تو را مي خواهم تا بميرم از شوق ....
لحظه ديدارت......
اي تو که آغوشت مأمن اين تنهاست....باز هم دريابم!
که پرم از گريه و بغضي کهنه ...روز و شب لبريزم.....
گرمي آغوشت برتر از يک دنياست ، در کنارت گويي مالکم دنيا را.
تو بمان تا عمري من بمانم شيدا و نميرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت.
من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسي عشق دهم و کسي را جز تو لايق خود دانم.
من همه اميدم بسته به چشمانت
تو شدي رويايم!!
تو شدي دنيايم.... +قلم زده شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 10:19 به خط :... | یه داستان واقعی
عشقی جدا از معشوق
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است . شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند .شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟ "شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود !!."شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است؟ تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی !"+قلم زده شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 11:51 به خط :... | تقدیم به ...
آن که می گو ید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است . ای کاش عشق را زبان سخن بود عشق را ای کاش زبان سخن بود ای کاش عشق را زبان سخن بود عشق را ای کاش زبان سخن بود +قلم زده شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 11:14 به خط :... |
|
منوي وبلاگ
*•. .•*.MY.*•.ID.•* *•. .•*
لوگوي من و همراهانم
![]() نواي دل طراح قالب |